تبليغاتX
پندار نیک, گفتار نیک, کردار نیک

ای سرزمین! کدام فرزندها،در کدام نسل تو را آزاد آباد و سربلند،
با چشمان باور خود خواهند دید؟
ای مادر ای ایران! جان زخمی تو در کدام روز هفته التیام خواهد پذیرفت؟
چشمان ما به راه عافیت تو سفید شد.
ای ما نثار عافیت تو .

 نون نوشتن / محمود دولت آبادی  

+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 16:28 نويسنده آریاداد |

در روزهای آخر اسفند
کوچ بنفشه‌های مهاجر
زيباست
در نيم‌روز روشن اسفند
وقتی بنفشه ها را از سايه های سرد
در اطلس شميم بهاران
با خاک و ريشه
- ميهن سيارشان –
از جعبه‌های کوچک و چوبی
در گوشه‌ی خيابان می‌آورند
جوی هزار زمزمه در من
می‌جوشد:
ای کاش
ای کاش، آدمی وطنش را
مثل بنفشه‌ها
- در جعبه‌های خاک-
يک روز می‌توانست
هم‌راه خويشتن ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران
در آفتاب پاک

محمد رضا شفیعی کدکنی

+ تاريخ شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 7:58 نويسنده آریاداد |

 

من در رویای خود دنیایی را می‌بینم که در آن هیچ انسانی انسان
دیگر را خوار نمی‌شمارد
زمین از عشق و دوستی سرشار است
و صلح و آرامش، گذرگاه‌هایش را می‌آراید.

من در رویای خود دنیایی را می‌بینم که در آن
همه‌گان راه گرامی ِ آزادی را می‌شناسند
حسد جان را نمی‌گزد
و طمع روزگار را بر ما سیاه نمی‌کند.

من در رویای خود دنیایی را می‌بینم که در آن
سیاه یا سفید
ــ از هر نژادی که هستی ــ
از نعمت‌های گستره‌ی زمین سهم می‌برد.
هر انسانی آزاد است
شوربختی از شرم سر به زیر می‌افکند
و شادی همچون مرواریدی گران قیمت
نیازهای تمامی ِ بشریت را برمی‌آورد.

چنین است دنیای رویای من!

لنگستون هیوز ترجمه احمد شاملو

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 14:14 نويسنده آریاداد |

آنگاه که در روزی از روزها کشته می شوم
قاتل در جیبم
بلیط های مسافرت را خواهد یافت
یکی برای سفر به صلح
یکی برای سفر به مزارع و باران ها
یکی برای سفر به درون بشر
(قاتل عزیزم:
بلیط ها را نابود مکن
خواهش می کنم با آنها
سفر کن...)

سمیح القاسم شاعر فلسطینی

+ تاريخ یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 10:35 نويسنده آریاداد |

 

یک روز برخاستم از خواب
دشمن همه جا را گرفته بود
آه بدرود ای زیبا، بدرود ای زیبا، بدرود ،بدرود
ای مبارز مرا با خود ببر
چون که آماده ی مرگم
اگر مثل یک مبارز کشته شدم
ای زیبا باید که به خاکم سپاری
در کوهستان دفنم کن
زیر سایه گلی زیبا
و آنان که از کنار گورم می گذرند
به من خواهند گفت: "چه گل زیبایی"
این گل مبارزیست
که برای آزادی جان باخت.
بدرود ای زیبا، بدرود ای زیبا بدرود، بدرود

بلا چائو به ایتالیایی یعنی" بدرود ای زیبا " آهنگی بی همتا از
جنبش مقاومت چپ ضد فاشیسم ایتالیا در جنگ دوم جهانی بود که
توسط آنارشیست ها و سوسیسالیست ها ساخته شد
و بارها به زبان های مختلف در فرهنگ های مختلف حتی به
کردی و عربی اجرا و در تاریخ جاودان شد.
شاعر این آهنگ نا مشخص است اما آهنگ برگرفته از یک نغمه کولی است.

+ تاريخ چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 3:20 نويسنده آریاداد |

و باران سخت می بارد در یک شب سرد پاییزی.
این آغازی دیگر است و این منم.
 گم‌شده در مه.
ستاره‌ای سرگردان در کهکشانی بی‌انتها.
فرورفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک.
من گم‌شده‌ام.
من در دنیای متروک تنهایی خود
که تاریک‌ترین شب‌ها و ابری‌ترین روزها را دارد
و باد زیر آوار غروب کوچه‌هایش را دلتنگ می‌نوازد،
گم‌شده‌ام.
 آری، من گم‌شده‌ام...
+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 20:54 نويسنده آریاداد |


چه سنگین گذشت عصر بارانی ام
گویی نوازش نمی کرد، باران صورتم را
وامروز دوباره شکست
تکه ای از شکسته های قلبم
درآن گوشه ی پاییزی
گریه ام، فریادم، تنها سکوتی بود
تا حرفهایم
در بستری از بغض بخوابند
کاش گفته بودم...
کاش گفته بودم تو روزی بتی بودی
که قلبم ستایشت می کرد
دریغ از گوشه چشمی
که همان، بت شکنم کرد
وامروز...
بخشایش عذرم
مفهومی بی رنگ است
گمشده در اعماق تاریک قلبم...

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 8:20 نويسنده آریاداد |

ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده ایم
مست از بوسه هایی هستیم که هنوز نگرفته ایم
از روزهایی که هنوز نیامده اند
از آزادی که در طلبش بودیم
از آزادی که ذره ذره بدست می آوریم
پرچم را بالا بگیر تا بر صورت بادها سیلی بزند
حتی لاکپشت ها هم هنگامی که بدانند به کجا می روند
زودتر از خرگوش ها به مقصد می رسند

 یانیس ریتسوس

+ تاريخ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 7:5 نويسنده آریاداد |

به باغ عشق رفتم
و آنچه را که هرگز ندیده بودم، دیدم:
کلیسای کوچی بر گستره‌ای سبز
که در گذشته زمین بازی‌ام بود
 و درهای کلیسا بسته بود
و بر سر درش نوشته بودند: "مبادا چنین و چنان کنی!"
پس به باغ عشق برگشتم
آن‌جا که هزاران گل خوشبو روییده بود
 و دیدم که پُر از گور بود
و به جای گل‌ها، سنگِ گورها
و کشیش‌ها با ردای سیاه در رفت و آمد بودند
و با بوته‌های خار پیوند می‌زدند شور و خواهش مرا

ویلیام بلیک

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 14:42 نويسنده آریاداد |

ببین!
ویران شده ام.
بر باد رفته ام.
از پای تا به سر در عشق غرقم.
دیگر حتی نمی دانم که آیا
زنده ام یا نه؟
چیزی می خورم یا نه؟
نفسی بر می آورم یا نه؟
سخنی می گویم یا نه؟
تنها می دانم که دوستت دارم


 آلفرد دو موسه

+ تاريخ جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 10:21 نويسنده آریاداد |

می توانستم شاعری باشم
ولگردِ قمارخانه های بوينس آيرس
مَحفِل نشينِ خواب و زن و امضاء وُ
اعتياد.
نوحه سرايِ گذشته های مُرده
گذشته های دور
گذشته های گيج.
اما تا کی... ؟
از امروز گفتن وُ
برای مردم سرودن
دشوار است،
و ما می خواهيم
از امروز و از اندوهِ آدمی بگوييم
و غفلتی عظيم
که آزادی را از شما ربوده است.
می توانستم شاعری باشم
بی درد، پُرافاده، خودپسند،
پرده بردارِ پتيارگانی
که بر ستمديدگانِ ترس خورده
حکومت می کنند.
می دانم!
گلوله را با کلمه می نويسند،
اما وقتی که از کلمات
شَقی ترين گلوله ها را می سازند،
چاره چريکی چون من چيست؟
کلمات
راهگشایِ آگاهیِ آدمی ست
و ما نيز
سرانجام
بر سر ِ معنایِ زندگی متحد خواهيم شد:
کلمه، کلمه نجات!
مردم
ترانه ای از اين دست می طلبند.

ارنستو چه گوارا

 


+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 21:34 نويسنده آریاداد |

میهنم ای شکوه پابرجا، در دل التهاب دورانها... کشور روزهای دشوار،
زخمی سربلند دورانها...
 از تب سرد موجهای دریای مازندران، تا خلیجی که فارس بوده و است...
 می شود با تو دل به دریا زد، می شود با تو دل به دنیا بست

 

 

+ تاريخ شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 14:30 نويسنده آریاداد |

تو بهار را دوست داری و من پاییز را
اگر تو چند گام به جلو بیایی و من
چند گام به عقب برگردم
در تابستان گرم و بلند به هم میرسیم

شاندر پتوفی

+ تاريخ جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 9:49 نويسنده آریاداد |

 
چقدر دلتنگم
آواز قناری
سرما خورد
آسمان
دریا دریا
ابر بارید
بهار
دسته دسته
خشکید
وقتی
پدرها جیب هایشان
خالی از
تمامی آرزوهای
کودکانشان بود
+ تاريخ پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 14:38 نويسنده آریاداد |

ای تقدیر ! فضا را به رویم بگشا
تا برای جامعة بشری کاری کنم
تا این آتش پاک که مرا به تب می آورد
بیهوده تباه نشود .

من شعله ای در دل دارم
که هر قطرة خون را در رگهایم می جوشاند .
هر ضربة قلبم نیایشی است
برای خوشبختی جهان .

می خواهم یکروز بتوانم آرزویم را بگویم
نه تنها با حرف میان تهی ، بلکه با کار خود
هر چند که پاداش کارم
یک جلجتای* تازه و یک صلیب تازه باشد .

مردن بخاطر آسایش تمام مردم !
چه خوش و چه زیباست .
خوشتر و زیباتر از تمام لذات
در سراسر عمر بیحاصل و بیهوده .

بگو ! ای تقدیر بگو !
که چنین مرگی خواهم داشت ، مرگی مقدس .
در اینصورت من با دستهای خود خواهم ساخت
صلیبی را که بر آن میخکوب خواهم شد.

شاندر پتوفی

پتوفی در یکی از آخرین جنگ‌های آزادی‌بخش مجارستان
در تاریخ ۳۱ ژوئیه سال١٨۴٩ شرکت نمود
و پس از آن مفقودالاثر شد

* جلجتا ، محلی است که عیسی مسیح را در آنجا به صلیب میخکوب کردند

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 11:40 نويسنده آریاداد |